|
سید مهدی قره سید رومیانی دَرد و قـَـــ ـلــ ـم
| ||
|
اول اردیبهشت نود و یک وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الارْضِ هَوْنًا وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَهِلُونَ قَالُوا سَلَمًا. «و بندگانى كه به خداوند رحمن نسبت دارند، كسانى ميباشند كه در روى زمين به نرمى و آرامى و سبكى راه ميروند، و در وقتيكه مردمان جاهل با ايشان مخاطبه و مواجهه داشته باشند، با مسالمت و سلامتى در ميگذرند.» آيه 63، از سوره 25: الفرقان 91/02/28 سلام امروز چند کلمه حرف زد..خدا را شکر +دوستان و مخاطبین گرامی،بنده ی حقیر از
این تاریخ، از اظهار نظر در زمینه های سیاسی خودداری خواهم کرد.امیدوارم
آنچه که تا کنون گفته ایم مورد رضای حق بوده باشد اما تصمیم اینجانب قطعی
است.یا علی مدد.
91/2/27 امروز خیلی بهتر از دیروز بود.. بعد از ظهر مادرم را بالا سرش بردم..نگاهش میکرد..صدایش که کردم من را هم نگاه کرد.. ریه هایش را سی تی اسکن کردیم..خدا را شکر مورد خاصی نداشت.. خدایا شکرت دو روز است حالش زیاد خوب نیست..دیگر جوابم را کم تر می دهد.. دکتر ها میگویند طبیعی است.. دیروز عصر دلم حسابی پر شده بود..رفتم نشستم راه روی آی سی یو،زدم زیر گریه روزهای اخر تبلیغات یادم میافتاد که چطور با شور و شوق در ستاد مردمی آن ور و این ور می دوید و حرف میزد.. یکی از پرستارهایش دید که گریه میکنم،آمد بالا سرم گفت آخه واسه چی انقد خودتو ناراحت میکنی؟به خدا حالش خوب میشه...چیزیش نیست..ریه هاشم طبیعیه واسه همچین بیمارایی گفتم چشم..چه میگفتم خوب؟؟!! عصری حالش خوب نبود.خیلی ترسیدم.دکترش گفت باید سیتی شود تا مطمئن شویم خونریزی مجدد مغزی نکرده است..به خدا قسم دنیا دور سرم می چرخید..آماده اش کردند ببریمش طبقه ی زیر زمین برای اسکن تا اسکن شود مردم و زنده شدم..دکتر ریخته گر و یک دکتر دیگر همزمان داشتند مونیتور را نگاه میکردند.. می پرسم: دکتر چه خبر؟ میگوید :خوشبختانه خونریزی نداشته ایم خدا را شکر اما هنوز هم نگرانم..همه میگویند زمان بر است..شاید 6 ما شاید هم یک سال.. توکل بر خدا کرده ام،از ملک زنگ زده اند که تجدید دوره میشوی!! واقعا نمیدانند کل تشکیلاتشان به یک تار موی خواهرم نمی ارزد. دیر شد..بروم..میخواهم بالای سرش زیارت امام رضا بخوانم.
الان که دارم مینویسم هنوز چند دقیقه نیست که گفتند یکی از 3 خواهری که در حالت کما در بخش تروما بستری بودند،"تمام کرد".خانواده اش خیلی بی تابی میکردند..با سر و صدایی که راه انداختند از جلوی آی سی یو مغز با سرعت پله ها را بالا رفتم تا به بخش تروما برسم.. واقعا صحنه ی دلخراشی بود..مخصوصا شیون زنان..آخر دخترشان جوان بود که پر کشید..از بیرون که نگاهی به داخل اتاق انداختم دختری را به زیبایی فرشته ها دیدم که با موهای طلایی بلندش،سرد و بی جان روی تخت افتاده و مادر و دیگر بستگانش برایش بی تابی میکننند. نتوانستم بیشتر تاب بیاورم.حال دختر بچه ی 10 ساله ی تصادفی را که همشهری بود و هم کلاسی نرگس(برادر زاده ام)پرسیدم،سریع به آی سی یو برگشتم تا مطمئن شوم حال خواهرم بد نشده باشد.. تخت کناری خواهرم،دختر جوان و زیبایی به نام وحیده آرمیده است..میگویند حالش رضایت بخش نیست اما گاهی بهتر میشود..دم در آی سی یو که رسیدم دیدم همه ی کادر آی سی یو بالای سر آن دختر استاده اند و به شدت در تقلا هستند که"برگردد". خیلی سخت بود برایم.آخر این چند روز با برادرش دوست شده ام.مثل خواهر خودم نگرانش بودم..او هم جوان است و هزار آرزو بر دل دارد..بیچاره دخترک..برایش و برای همه ی کسانی که بی رمق روی تخت های سرد آی سی یو افتاده اند،آیت الکرسی میخوانم..حمد هم خوانده ام از دکترش که میپرسم میگوید برگشت..
الله اکبر وللهِ الحمد از کلیه ی مخاطبین و دوستان گرامی که فراهم شدن فرصت خدمت برای برادر بزرگوار و استاد عزیزم،دکتر میر هادی قره سید،را به حقیر تبریک میگویند،از صمیم دل سپاسگزارم. الهم اشف کل مریض از همه ی شما مهربانان عزیزم،که با پیام های عمومی و خصوصی،پیامک،تماس تلفنی و نیز حضوری برای خواهر دردانه ی مان آرزوی بهبودی و سلامت می کنید سپاسگزارم. وظیفه میدانم از مومنین و مومناتی که به همین نیت،روزه گرفته و یا معتکف شده اند نیز، تشکر کرده و برایشان آرزوی توفیق کنم.
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:54 ] [ سید مهدی ]
یادم مـﮯ آیــد سیّدﮯ مـﮯ گـفتـــ : سیــّد ڪـه باشـﮯ درد ڪـمر ارثـﮯ استــ ...
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 16:43 ] [ سید مهدی ]
مادر گاهی با پدر مظلوممان ابوتراب، و گاهی هم تنها.. خود را به مزار رسول خدا می رساند.. و خود را روی آن قبر شریف می انداخت و گریه کنان درد دل میکرد و میگفت:
اذا عَلَی مَن شَمَّ تُربَهَ أحمَدَ أن لایَشَمَّ مَدَی الزَّمان غَوَالیا صُبّت عَلَیّ مَصَائبُ لو أنّها صُبّت عَلَی الایّام صِرن لَیالیا آن که عطر خاک مزار احمد را
ببوید، چه زیان که در روزگاران خویش عطر دیگر نبوید، اینک مصیبت هایی بر من فرود می آید که اگر بر روز فرود می آمد، آن را به شب مبدّل می ساخت.
پا نویس: فردا عازم قم هستم.در اولین سالگرد یک اتفاق تلخ در زندگی ام. میروم عزای مادر را به عمه ی مهربانم تسلیت عرض کنم و شکایت نامردمی ها را به فاطمه ی معصومه نمایم.التماس دعا.
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 22:16 ] [ سید مهدی ]
نقل است که خداوند در دوجا می خندد: یکی وقتی است که همه جمع می شوند تا یکی را زمین بزنند و خدا نمی گذارد و یکی هم وقتی است که خدا یکی را دارد زمین می زند و همه جمع شده اند که جلو زمین خوردن آن را بگیرند . پس چقدر غافلیم که خدا را کم به یاد می آوریم .
[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:38 ] [ سید مهدی ]
هر کسی که با الفبای فقه و حقوق آشنا باشد به خوبی در میابد که "رای
دادن" گرچه یک تکلیف شرعی است ولکن این که به چند نفر و چه کسی رای داد،یک
"حق " است.اگر کسی 6 فرصت انتخاب دارد،در واقع شش "حق رای" دارد. و "اختیار
دارد" همهی این 6 حق را اعمال یا برخی را اعمال و برخی دیگر را اسقاط
نماید.
در اصول فقه در مبحث ماده و صیغه ی امر بحث میشود که آیا توصیه ی مولا دلالت بر وجوب میکند یا خیر؟! نطر اکثریت قریب به اتفاق اصولیین این است که خیر! توصیه دلالت بر وجوب نمیکند و کسی که بر خلاف آن عمل نمایند معصیت نکرده است. بنابر این استناد برخی نهاد های قدرت به این که حضرت امام خامنه ای(حفظه الله) امر به اعمال تمامی حق رای نموده اند،مغلطه و مصادره به مطلوب است چرا که ایشان توصیه کردند و نه امر. و البته این توصیه با هوشمندی تمام خطاب به مردم تهران بود نه سایر مناطق کشور.ضمن آنکه ایشان بار ها فرموده اند مردم به اصلح رای بدهند ..آیا میتوان مردم را به اصلح دانستن کسی که اصلح نمی دانند مجبور کرد؟؟؟!!! یا علی مدد
[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 12:52 ] [ سید مهدی ]
دوستی دارم خوش ذوق که میشود مرهم ذهن ترک خورده ام در کلاس های گرم و خشک حقوق!!! گاهی کنارم مینشیند و با صدای گیرایش برایم شعر میخواند و با خط زیبایش، با حوصله،برایم مینویسد.. خودش شاعر است..بانویش هم. امروز،در این هوای عجیبِ بارانی که صدای شکستن بغض آسمان مرا کمی ترسانده است،با خودم گفتم چطور است دو غزل از آن همه غزل زیبا را که سید حامد،از خودش و دیگران،برایم نوشته برایتان در درد و قلم بگذارم. و ترجیح دادم آن دو غزل این ها باشند:
طبق معمول آخر این عاشقی ها دوری است سرنوشت ما دو تا اینبار هم مجبوری است چشم هایت می کشد آخر من دیوانه را آخر این چشم است یا یاقوت باباقوری است نیستی زنبور تا شاید کمی باور کنی درد هایِ کهنه ای که با گلِ شیپوری است آن ورِ گوشی صدایت بغض دارد نازنین این ورِ گوشی تمامِ خنده هایم زوری است با تلمبارِ سکوت و بغض و آهم می روم چه بخواهی...چه نخواهی آخرش اینجوری است "سید حامد حسینی" تارنما : saloome.blogfa.com
با من برنو به دوشِ یاغیِ مشروطه خواه عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟ با منِ تنها تر از ستارخانِ بی سپاه موی من مانند یالِ اسب مغرورم سپید روزگارِ من شبیه کتری چوپان سیاه هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند: "دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه" !
"حامد عسگری" تارنما : 842.persianblog.ir
[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 14:30 ] [ سید مهدی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||